تبليغاتX
حس مقدس

حس مقدس

 

 

یکی میاد....

یکی میره....

فرق نمی کنه با پاهاش یا با دلش...

مهم اینه که می یاد...

گاهیم یکی مث من از نوشتن هزیونات خسته می شه...

فقط خسته

 

همین !

+نوشته شده در ساعتتوسط نگار | |

دلم سوخت …

واسه مريم …

واسه خودم …

واسه اينكه ازترسش با منم نمي تونه حرف بزنه….

دلم سوخت واسه خودمون ….

واسه اون 120دقيقه هايي كه حالا12ثانيه هم نمي شن …

دلم سوخت واسه اينكه ديگه باهم نيستيم ….

آره عزيزم فقط من و تو مي دونيم كه چيا كشيديم …

يادته شب sms دادي و من تانصف شب فقط گريه كردم

بي صدا...كه نكنه مامان بفهمه و باز اعصابم بريزه بهم

آره عزيزم  فقط خودمون مي دونيم چه شبايي رو با گريه خوابيديمو ...

با بغض بيدار شديم ...

آره فكر منو تو بود كه دي آس پام برزيم تو راني سعيده...

فقط منو تو مي دونيم كه چقدر از دستشون حرص مي خورديم ...

فقط من و تو بوديم كه واسه گريه هاي همديگه گريه مي كرديم ...

تو شدي سنگ صبور فقط شنيدي و چشات پر اشك شد ...

 

الان مي خوام هيچ وقت اون روزا يادت نره ...

الان مي خوام باز بزنيم بيرون و سرك بكشيم به همه جا...

الان مي خوام خنده ها و گريه هامون برات مسخره نياد ...

مي دونم تو هم اينارو از من مي خواي ...

يادته به من گفتي فنا شدي ...و محكم بغلت كردم و زار زدم و تو  خنديدي ...

آره دختر خاطره هامون تموني داره ...حالا هم فاصله هامون ...

 

ببين متنفرم از اين زندگي سگي ....

نه فقط به خاطر اين كه تو نيستي ...

به خاطر همه چي ...

كلا نساخت باهام...

تو بيا و با حرفات بازم آرومم كن....

                        

 

                         

                          بي پرده بگويم  " مي خواهم در تو خاطره شوم"

 

+نوشته شده در ساعتتوسط نگار | |

 

 

وقتی می گی دوست دارم ![؟]

حتی اگه دوسم نداشته باشی ....

 

نمی دونم چرا یهو بدجور به دلشوره می یفتم !!

+نوشته شده در ساعتتوسط نگار | |

 

شده گاهی تو اوج بدبینیت...

به این برسی که همه چی راسته..![؟]

گاهی می یاد و حس می کنی دوسش داری

به شرطی که چیزی جز گفته ش نباشه....

بعد یه مدت گستاخ می شی و بازم همون آش و ...

من ... همون دخترکم...

دقیقا هیچی عوض نشده ...

ولی حداقل حســ   می کنم شده...

گاهی سخت می گیرم...

گاهی همین آروم بودنمو دوس داری...

 

حالا شاه ماهی خودمونیم بذا یه چیزی رو اعتراف کنم...

 - می ترسم یه خنجر به بزرگیه احساسم ازپشت بهم فروکنی ـ

پ.ن: این اولین پست ا ین وبلاگ بدون هیچ سانسور و....ملاحظه بود

پ.ن۲: ضربه ی روحی شدید به خاطر جدایی از دوستان و حد اکثر بعد یک ماه حالمان خوب می شود و به دیگران می گوییم دوست کیلویی چند ؟الان خودت مهمی و از درون فرو میریزیم...

+نوشته شده در ساعتتوسط نگار | |

 

چن روز پيش ...!!

يكي از بهترين روزا بود

با يكي از دوستام همسفر شدم

سفر كه چي بگم چند ساعتي طول نكشيد

بين اون همه جمعيت اون و باباش رسيدن

باباش نشست جلو اون نشست پيش مامان و من

از مامان خواستم جاشو بده به من و من پيش اون بشينم

تابرسيم فقط حرف زديم ...

آروم حرف مي زديم ...

ريسه مي رفتيم ...

ريز ريز مي خنديديم ...

رفت ...!!!

آروم و ريز گريه كردم ...

ديوونه شدم ...

اون حتي فكرشم نمي كرد كه دلم واسش تنگ ميشه ...زياد

واسه همشون ...

مامان گفت ديوونه اي !

بايه ژست كاملا ديوونه ...

بهش يه لبخند زدم !

كه زود محو شد !!

 

- اين روزا صب زود كه  بيدار مي شم يه يه ربعي اين پهلو اون پهلو مي شم

بعد خوابم مي بره

خوابتو مي بينم

هر روز

دلم شور مي زنه

شايد قراره من چيزيم بشه ...

پ.ن . اين روزا دارم يه حسي رو تجربه مي كنم ...

خوشحالي همراه با سر درگمي ...كلا فه م كرده

پ.ن :اين روزا اين حرف دل منه

     

      بذا پروانه ي احساس دلتو بغل بگيره

       بغضـــــ كــــــــــــــــــــــهنه رو رها كن

       تا دلـــــــــت نفـــــــس بــــــــــــــگيره

       نكـــــــنه تنـــــــــــها بـــــــــــــمونــــي

       دل به غصـــــــــــــه ها بــــــــــدوزي

       تــــــــو بشي مثـــــــــ ستــــا ره

        تو دل شبـــــــــــا بــــــســــــوزي

 

پ.ن : حيف كه نميشه...!!

نه ! نميشه

+نوشته شده در ساعتتوسط نگار | |